♥mothers love♥

عشق مادرانه♥♥بهشت به زیر پای مادران است♥♥

Lilypie Third Birthday tickers Lilypie Maternity tickers

سلام ...وقت همگی بخیر ....

دیروز روز تعطیل قشنگ و خوبی بود...درسته هنوز دلتنگی من برطرف نشده اما تحملم رو بیشتر کردم...دیروز چون جمعه بود به یاد خانوادم بودم اساسی...یاد روزای قشنگ بچه گیم افتادم...روزای تعطیل مامانم بساط کیک و عصرانه و نهار  مفصل و ...را اماده می کرد تا بریم پیک نیک...یادش بخیر...خونه ما رسم بر این بود جمعه به جمعه نوشابه (از اون شیشه ای ها بود ....) می خریدیم و با نهار خوشمزه ی روز جمعه که به درخواست همهمون بیشتر مواقع قورمه سبزی بود می خوردیم..یادش بخیر...حتما برای بعد از ظهر کیک های خوشمزه ی مامانم که دو مدل بود..یه مدل ساده و وانیلی یکی هم کاکائویی با چای می چسبید....عصرانه هم یه نون پنیر سبزی می زدیم به بدن که هنوزم مزه اش یادمه....بله دیروز منم شدم مامانم...از صبح که بیدار شدم اول یه کیک خوشمزه درست کردم بعد دسر ژله ای درست کردم و گذاشتم یخچال بعد کیکم رو تزئین کردم و بدون برش دادن گذاشتم یخچال....نهار هم که از شام شب مونده بود...و تصمیم گرفتم برا عصرانه بازم دلمه درست کنم(دفعه دومه تو این هفته دلمه می پزم)سر ظهری مشغول پیچیدن دلمه ها بودم دیدم در رو زدن...یعنی کیه؟؟؟؟

اووووووووووووووووووووه لالا.....همسری تشریف آوردن خونه...البته با دست پر...یعنی نهار هم تهیه کرده بود و اورده بود ....کلی مسرور شدیم...سریع سفره نهار رو باز کردم و نهار خوردیم و بعد از نهار همسری و پسری رو خوابوندم و ادامه دلمه ها رو پیچیدم....و از ساعت 2 گذاشتم بپزه....همسری ساعت 6 بیدار شد و گفت مامانی بوش مستم کرده تورو خدا یه دونه....منم با تحکم گفتم نه.....اخه می خواستم چای  و کیکی بخوریم....مثلا از صبح کلی زحمت کشیده بودم...

وقتی کیک و دسر ژله ای و پای رو چیدم رو میز و همسر خان رو صدا کردم...همسری شوکه شد و گفت وااااااااااااای اینا از کجا اومدن...یهو انگار با چاقو زدنم...گفتم همسایه اورده .....معلومه خودم درست کردم...کلی خوشحالی و قدردانی و تشکر که ممنون کدبانوی من....وقتی کیک و می خوردم جای مامانم و بابام وخواهرام خیلی بود.....بعد هم با عجز و لابه همسری سفره عصرانه رو پهن کردم یعنی انقدر همسری گفت که مامانی دستت طلا بیش از اندازه خوشمزه شده خودم به خودم شک کرده بودم...می گفت فوق العادست اما نمی دونم چرا خودم باور نداشتم....

بله تا شب هم بیرون بودیم و گشتیم و شب ساعت 10 اومدیم خونه و همسری مسابقه والبیال رو نگاه کرد...وااااااای که چه حالی داد مسابقه....اما من وسط بازی از خستگی غش کردم و صبح موقع بیدار شدن فکر می کردم هنوز شبه و داریم ادامه بازی رو می بینیم...حالا امروزم یه راه ارتباطی جدید پیدا کردیم با مامانم که راحتر با هم کانکت باشیم...یه حالی داره...اینترنتی چت می کنیم و صوتی حرف می زنیم بدون هزینه...وای که چقدر مفت می چسبه...فعلا که همین نمی دونم چرا روزام به بطالت می گذره...یعنی عذاب می کشم اینطوری بی کارم...هر روزم مثل روز قبله


[ شنبه هشتم تیر 1392 ] [ 15:36 ] [ مامانی ]

[ ]